۱۳۹۰ دی ۲۶, دوشنبه

سرزمینی که غروب در آن دیده می شود


اتوبوس آبادان _ اهواز مقابل سکّو ایستاد. حسن پیاده شد و نگاهی به اطراف انداخت. تابلوهای نصب شده در ترمینال را بدنبال مسیر خروج می خواند. با اینکه بارها این مسیر را آمده بود ولی ترمینال اهواز برایش چهره کاملا جدیدی داشت. به جز خودش نتوانست سرباز دیگری را ببیند. شکل و شمایل مردم، به خصوص لباس و آرایش دخترهای جوان، برایش عجیب بود. از آخرین باری که برای مرخصی آمده بود، چیزهای زیادی تغییر کرده بودند، اما نوارفروشی ترمینال هنوز سرجایش بود. تنها تفاوتی که داشت این بود که آن وقتها نوحه آهنگران پخش می‌کرد ولی الان یک آهنگ بندری خیلی شاد. با شنیدن صدای نی‌انبان یاد خاطرات گذشته افتاد. جشنها و عروسیهای فامیل و دوستان. حسن نی‌انبان می‌زد. حسین تمبک و تیمپو و محسن هم می خواند: 

" دختر آبادانی ، چه سبزه و مامانی، تو بلمهای بندر، می شینم تا بیایی، هلل یو سه ..."

یک چشمش به نی بود که نت را گم نکند و چشم دیگرش به زهرا. وقتی بندری می رقصید، انگار دنیا را به حسن داده بودند. دلش می خواست تا آخر عمرش فقط نی‌انبان بزند و رقص زهرا را با آن موهای بلند مشکی‌اش تماشا کند. آخرین باری که زهرا را دیده بود، قبل از عملیات آزادسازی خرمشهر بود. حسن برای مرخصی به خانه آمده بود. کیف و وسائلش را زمین گذاشته بود. دوشی گرفته بود و بدون معطلی راه افتاده بود به سمت شاهین شهر، خانه عمویش. به زهرا قول داده بود که بعد از تمام شدن سربازی اش، هر طور شده خانه ای اجاره می‌کند و بلافاصله با هم ازدواج می‌کنند. با خودش گفت: "اون سه روز چقدر زود گذشت. اگه فقط یک ماه زودتر سربازی رفته بودم، قبل از عملیات خدمتم تمام می شد و دچار این همه دردسر نمی شدم." هنوز صحنه های جنگ را با تمام جزئیاتش به خاطر داشت. وقتی بعد از ترکش خوردن، به سختی توانسته بود خودش را به سنگرش برساند برای چند ثانیه، زهرا را بالای سرش دیده بود. بعد از آن دیدن دوباره زهرا، به رویایی تبدیل شده بود که انگار قرار نیست به حقیقت بپیوندند. زمان زیادی در گرمای خرداد ماه خوزستان در انتظار کمک مانده بود و نمی توانست زمان را بدرستی تشخیص دهد. بعد از مدتها محمد را بالای سرش دیده بود. محمد صمیمی ترین دوستش در جبهه بود. تنها کسی بود که او را درک می کرد و پای صحبتهایش می نشست. روزهای قبل از شروع عملیات، با هم می نشستند و از پایانِ جنگ می گفتند و کارهایی که می خواهند انجام دهند.محمد تعریف می کرد از اینکه چطور مغازه پدری‌اش، خمپاره خورده بود ولی عمل نکرده بود و فقط دیوارش سوراخ شده بود. حسن هم از زهرا برایش تعریف می‌کرد. از اینکه همه در انتظار جشن عروسیشان بودند. از اینکه زهرا آهنگهای بندری را دوست داشت و حسن بخاطر او نی‌انبان یاد گرفته بود. از گزوه کوچکی که با برادرانش تشکیل داده بود. آنقدر از زندگی و خاطرات گذشته تعریف می کردند تا خوابشان ببرد. تا چند روز مدام سر و صدای ماشین ها و آژیر آمبولانسها به گوشش می رسید ولی بعد از چند روز سکوت همه جا را فرا گرفته بود. سکوتی که حسن را به یاد تماشای غروب معروف جنوب می‌انداخت. تمام آن لحظه ها را به یاد سیزده بدری که با تماشای غروب در کنار ساحل اروند رود، عاشق زهرا شده بود، می‌گذراند. غروبی که زهرا با دیدنش می گفت: " این غروب جون می ده برای عاشق شدن!" و حسن بارها این را به محمد گفته بود که شک ندارد که اگر آن غروب، در آن سمت اروند رود هم دیده می شد، هیچ وقت جنگی شروع نمی‌شد. حتما آنجا اصلا غروبی در کار نیست یا اگر هم باشه، عراقیها به اون نگاه نمی کنند." 

با تنه مردی که از کنارش می گذشت به خودش آمد: "اِ، ببخشید سرکار"

- "نه خواهش می کنم. طوری نیست"

- مرد با لهجه جنوبی ادامه داد: "اومدی مرخصی جناب سرکار؟"

حسن نمی دانست که چه جوابی دهد. بعد از زخمی شدنش، حساب روز و ماهها از دستش در رفته بود.

"نه ، یعنی آره، اومدم مرخصی ولی زود باید برگردم جبهه"

مرد با شنیدن کلمه جبهه، مکثی کرد و بعد زد زیر خنده :" دِمِت گرم، هنوز جبهِنه ول نِکِردی؟ کارِت دُرُسه. همی شما جنگیدین که خستش کِردین. شما خستش کِردین، آمریکا دارش زد. هه ه هه ه"

"چی؟ کی رو آمریکا دار زد؟"

"ها، ندیدی، دیروز صبح الجزیره نشون داد. وولک حال کردیم. نره خره رو بردن بالا و دارش زدن. با بچه ها رفتیم لِبِ شط، یک دل سیر رقصیدیم. ... البت ... البت بعدش هم یه دل سیرم گریه کردیم، از این همه بدبختی که ای صدام پدرسگ سِرِمون درآورد با ای جنگ ..."

حسن پاک گیج شده بود. فکر کرد طرف سر به سرش می گذارد. داشت راه می افتاد بره که مرد پرسید: "غِریبی اینجا؟"

"نه، بچه آبادانم."

"ها، حالا کجا می خوای بری؟"

"شاهین شهر"

"شاهین شهر سربازی می‌ری؟!"

"نه، لبِ خطم. گفتم که .. اومدم مرخصی. باید برم سری به فامیلهای جنگ زده مون توی شاهین شهر بزنم و برگردم جبهه."

مرد دوباره زد زیر و خنده: "ایول ... ایول برو، برو خدا به همرات سرکار... سلام به فامیلهات برسون ..." و راهش رو عوض کرد تا از مسیر دیگری برود و زیر لب گفت:" گیرمون اورده بود طرفا ! یکی نیست بگه بیکاری؟! ... والا ..." 

با رفتن مرد، حسن از ایستگاه بیرون آمد. راننده های تاکسی دم در خروجی ایستگاه، مثل مور و ملخ ریختند دورش:

"سرکار دربست؟ "

"بفرما سرکار ، سرکار"

"کجا می خواهی بری؟ سربازی؟"

- "آره می خواهم برم شاهین شهر."

"باید بری ترمینال سپیدار، قابل نداره، سه و پونصده کرایت می‌ شه، بریم؟"

حسن متوجه مفهوم عددی که شنیده بود ، نشد: "سه و پونصد چیه؟!"

"کرایه ات دیگه قربونِ شکلت."

- "یعنی منظورت سه هزار و پونصد تومانه؟"

راننده به تمسخر گفت: " نه خیر، سه هزار و پونصد شاهی منظورمه" راننده های دیگه زدند زیر خنده و با دیدن سر و وضع حسن، از دورش متفرق شدند.

حسن به طرف یکی دیگه از راننده ها رفت وگفت: "آقا خداوکیلی ، کرایه اش چقدره؟"

-"کرایه اش همونه که رفیقمون بت گفت، اگه هم سختته با اتوبوس برو، ایستگاه او طِرفه. بلیطش هم بیست تومن بیشتر نیست. برو به امون خدا سرکار."

حسن کلافه شده بود. نمی توانست باور کند که کرایه ها اینقدر گران شده اند. آخرین باری که سوار اتوبوس شده بود زمانی بود که از مرخصی برمی گشت و اونوقت کرایه اتوبوس پنج ریال بود. به طرف ایستگاه اتوبوس شهری راه افتاد. از رفته گری که مشغول جارو کردن بود پرسید: " ببخشید از از اینجا می تونم برم ترمینال سپیدار؟" 

-"بله، کجا می خواهی بری؟"

"می خواهم برم شاهین شهر ... اصفهان"

-"آها ، باید با خط 4 بری. به راننده بگو ایستگاهش پیاده ات کنه."

حسن تشکر کرد و به طرف سکوی چهار رفت. جمعیت زیادی منتظر بودند. سر و وضع مردم به نظرش شبیه خارجی ها شده بود. نگاهی به لباس پوسیده اش انداخت و خجالت کشید که چرا لباس دیگری نداشته که بپوشد. با خودش گفت:" چقدر همه چیز تغییر کرده! این لباسها کی مد شده که من خبر نداشتم؟! نکنه خواب می بینم؟! "

کنار جمعیت منتظر اتوبوس ایستاده بود. نفر جلویی یک پسر بچه دانش آموز بود که کتاب جلد گرفته ای دستش بود و وانمود می کرد درس می‌خواند ولی برگشته بود طرف حسن و زیر چشمی نگاهش می کرد. 

-" کلاس چندمی پسر؟"

پسر با کمی مکث : "سوم"

"یه سئوال ازت می کنم، می خواهم ببینم چقدر زرنگی، باشه؟ "

پسر سری تکان داد.

-"بگو ببینم ، امسال چه سالیه؟ "

پسر بچه نگاهی به سر و وضع حسن انداخت و گفت: "سال هشتاد و پنجه آقا "

قیافه حسن تو هم ر فت. لبخندی زد و گفت: "خیلی زبلی ناقلا، من رو سر کار می ذاری؟ باشه ، تو خیلی زبلی، حالا درست بگو ببینم امسال چه سالیه ؟ یعنی سال هزار و سیصد و چند؟"

" گفتم که آقا 85، هزار و سیصد و هشتاد و پنج"

پاهای حسن سست شد. کمی عصبی شده بود. روی زانو نشست تا همقد پسر بشود. بازوهایش را گرفت و گفت: "خدائیش راست می گی؟"

حرفش تموم نشده بود که احساس کرد چیزی به گوشش برخورد کرد،

" چی می خواهی بی شرف از جوون بچه م، ولش کن، دستت رو بکش"

تا سرش رو آورد بالا ، مادر پسر با کیفش ضربه دیگری زد و افراد توی صف با شنیدن سر و صدا دورش جمع شدند.

-" خانم به خدا هیچی، من فقط پرسیدم امسال چه سالیه؟"

"تو غلط کردی که از بچه من همچین چیزی پرسیدی، خودم دیدم دستهاش رو گرفته بودی و داشتی می بردیش. همین هان که بچه های مردم رو می دزدند. پسر همسایه خواهرم را سه ساله که دزدیدن هنوز خبری ازش نیست." 

از بین جمعیت مرد درشت هیکلی یقه حسن را گرفت و بلندش کرد و گفت: "عوضی ، تو روز روشن بچه می دزدی؟"

-" نه خدا می دونه ، من سربازم ، تازه از جبهه برگشتم. "

- " از جبهه ؟ تو گه خوردی مرتیکه که از جبهه اومدی" مشتی نثار صورت حسن کرد که بلافاصله خون از دماغش راه افتاد.

"هر دزد و جاکشی رو توی این مملکت می بینی جبهه بوده" مشت دیگری زد: " تو سر سگ بزنی سردار و سرلشگر می رینه. بعد هم همشون دزد و بی ناموس در میان. اینا یا قاچاقچین یا دلال"

یکی دو نفر دیگر وارد دعوا شدند ، چند نفر جلو آمدند و حسن را از دست مرد هیکل درشت نجات دادند. زنها داد و فریاد می زدند و هر کسی چیزی می گفت. از بین جمعیت، رفته گر ترمینال اومد جلو. جارویش را کنار گذاشت، دستمالی از جیبش درآورد و به حسن داد تا روی دماغش بگذارد. یک نفر داد می زد:" خب پلیس خبر کنید، انتظامات ترمینال رو صدا بزنید حداقل" 

به خاطر مشتهای محکمی که خورده بود، سرگیجه داشت. نمی دانست باید چکار کند. از رفته گر که از زیر مشت و لگد نجاتش داده بود، پرسید: " واقعا امسال سال هزار و سیصد و هشتاد و پنجه؟" 

- "آره بابا جون، سال هشتاد و پنجه ، راحت شدی؟ خوب نیست به سن و سال تو این بازیها. پاشو یه آبی به سر و صورتت بزن تا ..." 

حسن حرفهای رفته گر را درست نمی شنید. نمی توانست تمرکز کند، به سختی حساب کرد که چند سال گذشته است؟ "چطور امکان داره ؟ یعنی من بیست و چهار ساله که جبهه‌ام؟ این غیر ممکنه." 

آرزو کرد که کاش محمد اینجا بود. صداهای اطراف برایش گنگ و نامفهوم بود. می خواست بلند شد و به راه افتاد. رفته‌گر، جلویش را گرفت: "الان نرو برادر، بایست تا مامور بیاید. من دلم روشنه که تو آدم خوبی هستی" 

برای حسن مامور و افراد دور و برش مهم نبودند. با خودش گفت:" اگر بیست و چهار سال گذشته باشد، غیر ممکن است که زهرا هنوز منتظرش مانده باشد. راستی این همه وقت در جبهه چه کار مهمتری داشم . چرا زودتر نیومدم؟ اصلا چطور ممکنه بیست و چهار سال گذاشته باشه، شاید یک سال ولی ... " 

سر و صدای مردم رشته افکارش را پاره می کرد. چشمش به پسری افتاد که سئوالش را جواب داده بود. پلک چشمهایش را برای تشکر بر روی هم گذاشت. احساس کرد جایی است که قبلا بوده و تمام اتفاقاتی که برایش افتاده از جلوی چشمانش مثل فیلم عبور می کرد. دستی را روی شانه اش احساس کرد. چند بار چشمانش را باز و بسته کرد تا بتواند درست ببیندش. نوری که مستقیما، از لابلای افراد به صورتش می تابید، تشخیص چهره کسی که بازویش را گرفته بود، سخت کرده بود. 

"محمد تویی؟"

"آره حسن جان، خودمم"

"محمد تو که منو می شناسی، تو رو خدا .. تو را به خدا به اینها بگو که من کیم. محمد ... محمد ... چرا به من نگفتی که بیست و پنج سال از جنگ گذشته ... محمد تو می دونستی؟ ... محمد ... حالا بعد از این همه سال چطوری ...؟ محمد نکنه... نکنه زهرا ... " 

"بیا حسن جان، دست منو و بگیر و بیا. بیا تا همه چیز را برات تعریف کنم."

--------
امیر مددی 

ژانویه 2012

۲ نظر:

گلاره منصوری گفت...

سلام
ازاینکه با شما در یک جستجوی اینترنتی آشنا شدم و سایت LinkdIn مرا به اینجا آورد خیلی خیلی خوشحال شدم.
من هم بچه اهواز و دوره جنگ هستم و این نوشته شما خیلی به دلم نشست
قلمتان نویسا باد
درود

Amir Madadi گفت...

سلام،
ممنون از توجه شما، خیلی لطف کردید.